تبلیغات
دانشجویان تربیت بدنی 87 شهید بهشتی - فریدون مشیری
دانشجویان تربیت بدنی 87 شهید بهشتی

 

در ۳۰ شهریور ماه سال ۱۳۰۵ در خیابان عین

 الدوله (خیابان ایران فعلی) شهر تهران چشم به

 جهان گشود. دوره آموزشهای دبستانی و

دبیرستانی را در مشهد و تهران به پایان رساند و

 سپس وارد دانشگاه شد و در رشته زبان ادبیات

 فارسی دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت، اما آن

 را ناتمام رها کرد و به سبب دلبستگی بسیاری که

به حرفه روزنامه‌نگاری داشت از همان جوانی وارد

 فعالیت مطبوعاتی در زمینه خبرنگاری و نویسندگی

 شد و بیش از سی سال در این حوزه کار

 کرد.مشیری سالها عضویت هیات تحریریه مجلات

 سخن، روشنفکر، سپید و سیاه و چند نشریه دیگر

 را داشت. از سال ۱۳۲۴ در وزارت پست و تلگراف و

 تلفن و سپس شرکت مخابرات ایران مشغول به

 کار بود و در سال ۱۳۵۷ بازنشسته شد.او در سال

 ۱۳۳۳ با خانم اقبال اخوان ازدواج کرد و اکنون دو

 فرزند به نامهای بابک و بهار از او به یادگار

 مانده‌است.مشیری در بامداد روز جمعه ۳ آبان ماه

 ۱۳۷۹ شمسی در بیمارستان تهران کلیلنیک در

 سن ۷۴ سالگی درگذشت. منبع: ویکی پدیا.

کوچه

 

بی تو مهتاب شبی از آن کوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم،

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه که بودم،

در نهان خانه ی جانم گل یاد تو درخشید.

 

باغ صد خاطره خندید،

عطر صد خاطره پیچید:

 

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه

 گذشتیم.

 

پرگوشودیم و در آن خلوت دلخواسته

 گشتیم.

 

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.

 

تو همه راز جهان ریخته در چشم

 سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت.

 

آسمان صاف و شب آرام.

...

 

یادم آید تو به من گفتی: از این عشق

 حذر کن!

 

لحظه ای چند بر این آب نظر کن!

 

آب، آیئنه عشق گذران است،

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است!

 

باش فردا که دلت با دگران است!

 

تا فراموش کنی، چندی ازین شهر سفر

 کن!

 

با تو گفتم حذر از عشق؟ ندانم

سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پرزد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی! من نه رمیدم نه گسستم.

 

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی

 دشتم!

 

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و

 گشتم!

 

حذر از عشق ندانم. سفر از پیش تو

 هرگز نتوانم، نتوانم!

...

 

یادم آید که دگر از تو جوابی نشیندم.

 

پای در دامن اندوه کشیدم.

 

نگسستم، نرمیدم...

 

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای

 دگر هم!

 

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم!

 

نه کنی از آن کوچه گذر هم!...

 

بی تو اما، به چه حالی من از آن کوچه

گذشتم...

 




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 3 آبان 1388 توسط محسن میرعالی

قالب وبلاگ

[cb:post_author_photo_small]